غريغوريوس الملطي ( ابن العبري ) ( مترجم : عبد المحمد آيتى )

224

مختصر تاريخ الدول ( تاريخ مختصر الدول ) ( فارسى )

پيشاپيش او مىبردند نزد بليق رفت و طشت را كه سر پسرش در آن بود نزد او نهادند . چون بليق را چشم بر سر پسر افتاد گريستن گرفت و بر آن بوسه زد . قاهر فرمان به قتل او داد . سر او را نيز بريدند و در طشت نهادند و همچنانكه سرها را پيشاپيش او حمل مىكردند بر مونس داخل شد . آن دو سر را در مقابل او نهاد . چون چشم مونس به سرها افتاد خود شهادتين بگفت و قاتلشان را لعنت كرد . قاهر گفت : پاى اين سگ ملعون را بكشيد . پايش را كشيدند و سرش را بريدند . و آن سر را نيز در طشت نهاد . آنگاه فرمان داد تا سرها را در جانب شرقى و غربى بغداد بگردانيدند و فرياد بر مىآوردند : اين است سزاى كسى كه به امام خيانت ورزد و در فساد دولت كوشد . در ايام قاهر آغاز دولت پسران بويه بود . آنان سه تن بودند عماد الدوله على ، ركن الدوله حسن ، و معز الدوله احمد : پسران ابو شجاع بويه پسر فنا خسرو از فرزندان يزدگرد پسر شهريار ، واپسين پادشاه ايران . اين نسب در ميان ايرانيان نسبى عالى و اصيل است . شكى نيست كه آنان را از آن رو ديلمى گويند كه مدتى دراز در آن بلاد زيسته‌اند . گويند ابو شجاع بويه مردى ميانه حال بود . شبى در خواب ديد كه گويى بول مىكند ولى از ذكر او آتش عظيم بيرون مىآيد كه شعله مىكشد چنان كه نزديك بود به آسمان رسد . آنگاه آن آتش به چند شعبه شد و از هر شعبه شعبه‌هاى ديگر بزاد تا همهء دنيا را روشن كرد و ديد كه همهء بلاد و عباد در برابر آن آتش سر تعظيم فرود آورده‌اند . بويه نزد مردى رفت كه مىگفت : منجم و عزايم خوان و معبّر و طلسم نويس است و خواب خود با او در ميان نهاد . منجم گفت : اين خوابى بزرگ است و تعبير آن نكنم تا مرا جامه‌اى خلعت دهى و اسبى . بويه گفت : به خدا سوگند جز اين جامه كه بر تن دارم جامه‌اى ندارم اگر آن را به تو دهم خود برهنه مانم . منجم گفت : پس ده دينار بده . بويه گفت : من دو دينار ندارم تا چه رسد به ده دينار . عاقبت چيزى به او داد . منجم گفت : بدان كه تو را سه پسر باشد و آن سه پسر پادشاه همهء روى زمين شوند و نامشان در همهء آفاق بالا گيرد و به شمار آن شعبه‌ها كه در خواب ديدى پادشاهان از فرزندان ايشان باشند . ابو شجاع بويه گفت : اى مرد شرم ندارى